تبليغاتX
خداوند این کشور را از گزند دروغ خشکسالی

دوستان امروز ۱۳ آبان ماه است. روزی که آرش دلاور مرد بزرگ ایرانی مرزهای ایران و توران را تمیز داد .

یاد این بزرگ مرد را گرامی می داریم.

در زیر خلاصه ای از داستان آرش کمانگیر را می آوریم:

در زمان پادشاهی منوچهر پیشدادی، در جنگی با توران، افراسیاب سپاهيان  ایران را در مازندران محاصره مي کند. سرانجام منوچهر پيشنهاد صلح مي دهد و تورانیان پیشنهاد آشتی را می‌پذیرند قرار بر اين مي گذارند که کمانداری ایرانی برفراز البرز کوه تیری بیاندازد که تیر به هر کجا نشست آنجا مرز ایران و توران باشد. آرش از پهلوانان ايران داوطلب این کار می‌شود. به فراز دماوند می‌رود و تیر را پرتاب می‌کند. تیر از صبح تا غروب حرکت کرده و در کنار رود جیحون یا آمودریا بر درخت گردويی فرود مي آيد. و آنجا مرز ایران و توران می‌شود. پس از اين تيراندازی آرش از خستگی مي ميرد. آرش هستی‌اش را بر پای تیر می‌ریزد؛ پیکرش پاره پاره شده و در خاک ایران پخش می‌شود و جانش در تیر دمیده می‌شود. مطابق با برخی روايت ها اسفندارمذ تيرکمانی را به آرش داده بود و گفته بود که اين تير خيلی دور می رود ولی هر کسی که از آن استفاده کند خواهد مرد با اين وجود آرش برای فداکاری حاضر شد که از آن تير و کمان استفاده کند.

بسیاری آرش را از نمونه‌های بی‌همتا در استوره های‌ جهان دانسته‌اند؛ وی نماد جانفشانی در راه میهن است.

زیبا ترین شعر در وصف آرش را سیاوش کسرایی سروده که آن را می توانید در بخش های قبلی همین وبلاگ مشاهده کنید.

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم آبان 1386ساعت 13:10  توسط عطاالله  | 

از همان روزی که دست حضرت قابیل
گشت آلوده به خون حضرت هابیل
از همان روزی که فرزندان آدم
زهر تلخ دشمنی در خون شان جوشید
آدمیت مرد
گرچه آدم زنده بود
از همان روزی که یوسف را برادرها به چاه انداختند
از همان روزی که با شلاق و خون دیوار چین را ساختند
آدمیت مرده بود
بعد دنیا هی پر از آدم شد و این اسباب
گشت و گشت
قرنها از مرگ آدم هم گذشت
ای دریغ
آدمیت برنگشت
قرن ما
روزگار مرگ انسانیت است
سینه دنیا ز خوبی ها تهی است
صحبت از آزادگی پکی مروت ابلهی است
صحبت از موسی و عیسی و محمد نابجاست
قرن موسی چمبه هاست
روزگار مرگ انسانیت است
من که از پژمردن یک شاخه گل
از نگاه سکت یک کودک بیمار
از فغان یک قناری در قفس
از غم یک مرد در زنجیر حتی قاتلی بر دار
اشک در چشمان و بغضم در گلوست
وندرین ایام زخهرم در پیاله زهر مارم در سبوست
مرگ او را از کجا باور کنم
صحبت از پژمردن یک برگ نیست
وای جنگل را بیابان میکنند
دست خون آلود را در پیش چشم خلق پنهان میکنند
هیچ حیوانی به حیوانی نمی دارد روا
آنچه این نامردان با جان انسان میکنند
صحبت از پژمردن یک برگ نیست
فرض کن مرگ قناری در قفس هم مرگ نیسم
فرض کن یک شاخه گل هم در جهان هرگز نرست
فرض کن جنگل بیابان بود از روز نخست
در کویری سوت و کور
در میان مردمی ب ا این مصیبت ها صبور
صحبت از مرگ محبت مرگ عشق
گفتگو از مرگ انسانیت است

 

                                                         فریدون مشیری

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم آبان 1386ساعت 12:19  توسط عطاالله  | 

شعر زیر به حق تاثیر فراوانی روی بنده داشت. برایتان می آورم تا شما نیز از آن بهره برید:

درون معبد هستی
بشر در گوشه محراب خواهش های جان افروز
نشسته در پس سجاده صد نقش حسرتهای هستی سوز
به دستش خوشه پر بار تسبیح تمناهای رنگارنگ
نگاهی می کند سوی خدا از آرزو لبریز
به زاری از ته دل یک _دلم می خواست_ می گوید
شب و روزش دریغِ رفته و ایکاشِ آینده است
 
من امشب هفت شهر آرزوهایم چراغان است
زمین و آسمانم نورباران است
کبوترهای رنگین بال خواهش ها
بهشت پر گل اندیشه ام را زیر پر دارند
صفای معبد هستی تماشایی است
 ز هر سو نوشخند اختران در چلچراغ ماه می ریزد
جهان در خواب
تنها من در این معبد در این محراب

دلم می خواست بند از پای جانم باز می کردند
 که من تا روی بام ابرها پرواز می کردم
 از آنجا با کمند کهکشان تا آستان عرش می رفتم
در آن درگاه درد خویش را فریاد می کردم
که کاخ صد ستون کبریا لرزد
مگر یک شب ازین شبها ی بی فرجام
ز یک فریاد بی هنگام
به روی پرنیان آسمانها خواب در چشم خدا لرزد

دلم می خواست دنیا رنگ دیگر بود
خدا با بنده هایش مهربان تر بود
ازین بیچاره مردم یاد می فرمود
دلم میخواست زنجیری گران از بارگاه خویش می آویخت
که مظلومان، خدا را پای آن زنجیر
ز درد خویشتن آگاه می کردند
چه شیرین است وقتی بیگناهی داد خود را از خدای خویش می گیرد
چه شیرین است اما من
دلم می خواست اهل زور و زر ناگاه
ز هر سو راه مردم را نمی بستند و زنجیر خدا را برنمی چیدند

دلم می خواست دنیا خانه مهر و محبت بود
دلم می خواست مردم در همه احوال با هم آشتی بودند
طمع در مال یکدیگر نمی بستند
مراد خویش را در نامرادی های یکدیگر نمی جستند
ازین خون ریختن ها فتنه ها پرهیز می کردند
چو کفتاران خون آشام کمتر چنگ و دندان تیز می کردند
 
چه شیرین است وقتی سینه ها از مهر آکنده است
چه شیرین است وقتی آفتاب دوستی در آسمان دهر تابنده است
چه شیرین است وقتی زندگی خالی ز نیرنگ است
دلم می خواست دست مرگ را از دامن امید ما کوتاه می کردند
در این دنیای بی آغاز و بی پایان
در این صحرا که جز گرد و غبار از ما نمی ماند
خدا زین تلخکامی های بی هنگام بس می کرد
نمی گویم پرستوی زمان را در قفس می کرد
نمی گویم به هر کس عیش و نوش رایگان می داد
همین ده روز هستی را امان می داد
دلش را ناله تلخ سیه روزان تکان می داد
دلم می خواست عشقم را نمی کشتند
صفای آرزویم را که چون خورشید تابان بود می دیدند
چنین از شاخسار هستیم آسان نمی چیدند
گل عشقی چنان شاداب را پرپر نمی کردند
به باد نامرادی ها نمی دادند
 به صد یاری نمی خواندند
به صد خواری نمی راندند
چنین تنها به صحراهای بی پایان اندوهم نمی بردند
دلم می خواست یک بار دگر او را کنار خویش می دیدم
به یاد اولین دیدار در چشم سیاهش خیره می ماندم
دلم یک بار دیگر همچو دیدار نخستین پیش پایش دست و پا می زد
شراب اولین لبخند، در جام وجودم های و هو می کرد
غم گرمش نهانگاه دلم را جستجو می کرد
دلم میخواست دست عشق چون روز نخستین، هستی ام را زیر و رو می کرد
دلم می خواست سقف معبد هستی فرو می ریخت
پلیدی ها و زشتی ها به زیر خاک می ماندند
بهاری جاودان آغوش وا می کرد
جهان در موجی از زیبایی و خوبی شنا می کرد
بهشت عشق می خندید
به روی آسمان آبی آرام
پرستو های مهر و دوستی پرواز می کردند
به روی بامها ناقوس آزادی صدا می کرد
مگو این ‌آرزو خام است
مگو روح بشر همواره سرگردان و ناکام است
اگر این کهکشان از هم نمی پاشد
 وگر این آسمان در هم نمی ریزد
بیا تا ما فلک را سقف بشکافیم و طرحی نو در اندازیم
به شادی گل برافشانیم و می در ساغر اندازیم

+ نوشته شده در  شنبه پنجم آبان 1386ساعت 17:28  توسط عطاالله  | 

هم اکنون شعر زيباي زير اثر خسرو گلسرخي را تقديم تمامي عدالت پيشه گان ايراني مي کنم:

 

يک با يک برابر نيست

معلم پاي تخته داد مي­زد

صورتش از خشم گلگون بود

و دستانش به زير پوششي از گرد پنهان بود

ولي ‌آخر کلاسي­ها

لواشک بين خود تقسيم مي­کردند

وان يکي در گوشه اي ديگر جوانان را ورق مي­زد

براي آنکه بي­خود هاي و هو مي­کرد و با آن شور بي پايان

تساوي­هاي جبري را نشان مي­داد

خطي خوانا به روي تخته­اي کز ظلمتي تاريک

غمگين بود

تساوي را چنين بنوشت

يک با يک برابر هست

از ميان جمع شاگردان يکي برخاست

هميشه يک نفر بايد به پا خيزد

به آرامي سخن سر داد

تساوي اشتباهي فاحش و محض است

معلم مات بر جا ماند

و او پرسيد:

اگر يک فرد انسان واحد يک بود آيا باز

يک با يک برابر بود

سکوت مدهوشي بود و سئوالي سخت

معلم خشمگين فرياد زد:

آري برابر بود

و او با پوزخندي گفت:

اگر يک فرد انسان واحد يک بود

آن که زور و زر به دامن داشت

بالا بود

و انکه قلبي پاک و دستي فاقد زر داشت

پايين بود

اگر يک فرد انسان واحد يک بود

آن که صورت نقره ­گون

چون قرص مه مي­داشت

بالا بود

وان سيه چرده که مي­ناليد

پايين بود

اگر يک فرد انسان واحد يک بود

اين تساوي زير و رو مي­شد

حال مي­پرسم يک اگر با يک برابر بود

نان و مال مفت خواران

از کجا آماده مي­گرديد؟

يا چه کس ديوار چين­ها را بنا مي­کرد؟

يک اگر با يک برابر بود

پس که پشتش زير بار فقر خم مي­شد؟

يا که زير ضربت شلاق له مي­گشت؟

يک اگر با يک برابر بود

پس چه کس آزادگان را در قفس مي­کرد؟

معلم ناله آسا گفت:

بچه­ها در جزوه­هاي خويش بنويسيد:

يک با يک برابر نيست!

                                                                     خسرو گلسرخي

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم شهریور 1386ساعت 12:54  توسط عطاالله  | 

دوستان اکنون تیرگان است تیرگانی که در آن آرش جان خود در تیر کرد و مرزهای ایران را از تورانیان تمیز داد. یاد این دلاورمرد بزرگ ایرانی را تا همیشه زنده نگاه خواهیم داشت و شعر زیر از سیاوش کسرایی را تقدیم تمامی ایران دوستان خواهیم کرد :

آرش کمانگیر

برف می بارد

برف می بارد به روی خار و خاراسنگ.

کوهها خاموش٬

دره ها دلتنگ٬

راه ها چشم انتظار کاروانی با صدای زنگ...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم تیر 1386ساعت 12:43  توسط عطاالله  | 

بودن

گر بدین سان زیست باید پست

 من چه بی شرمم اگر فانوس عمرم را به رسوایی نیاویزم

بر بلند کاج خشک کوچه ی بن بست

 

گر بدین سان زیست باید پاک

 من چه ناپاکم اگر ننشانم از ایمان خود، چون کوه

یادگاری جاودانه، بر تراز بی بقای خاک

 

                                                                          احمد شاملو

 

+ نوشته شده در  شنبه نهم تیر 1386ساعت 10:54  توسط عطاالله  | 

کیفر

در اینجا چار زندان است، به هر زندان دوچندان نقب، در هر نقب چندین  حجره، در هر حجره چندین مرد در زنجیر...

از این زنجیریان یک تن زنش را در تب تاریک بهتانی به ضرب دشنه ای کشته است

از این مردان یکی در ظهر تابستان سوزان نان فرزندان خود را بر سر برزن، به خون نان فروش سخت دندان گرد آغشته است

از اینان چند کس در خلوت یک روز باران ریز بر راه رباخواری نشسته اند

کسانی در سکوت کوچه از دیوار کوتاهی به روی بام جسته اند

کسانی نیم شب در گورهای تازه، دندان طلای مردگان را می شکستند

***

من اما هیچ کس را در شبی تاریک و طوفانی نکشته ام

من اما راه بر مرد رباخواری نبسته ام

من اما نیمه های شب ز بامی بر سر بامی نجسته ام

***

در اینجا چار زندان است، به هر زندان دوچندان نقب و در هر نقب چندین حجره، در هر حجره چندین مرد در زنجیر

در این زنجیریان هستند مردانی که مردار زنان را دوست می دارند

در این زنجیریان هستند مردانی که در رویایشان هر شب زنی در وحشت مرگ از جگر برمی کشد فریاد

من اما در زنان چیزی نمی یابم- گر آن همزاد را روزی نیابم ناگهان خاموش-

من اما در دل کهسار رویاهای خود جز انعکاس سرد آهنگ صبور این علف های بیابانی که می رویند و می پوسند و می خشکند و می ریزند، با چیزی ندارم گوش

مرا گر خود نبود این بند، شاید بامدادی همچو یادی دور و لغزان می گذشتم از تراز خاک سرد پست...

جرم این است !

جرم این است !

                                                    

                                               احمد شاملو

                                                    ۱۳۳۶

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم تیر 1386ساعت 11:31  توسط عطاالله  |